هر لحظه تولدی دوباره

چرا یاد گذشته سنگینه؟
نویسنده : آرزو - ساعت ٦:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۸
 

داشتم فکر می کردم چرا یادآوری لحظات گذشته، دیدن عکسهای چندین سال پیش، گذر از کوچة و خونة قدیم خودمون و هر چیزی که ما رو یاد بخشی از گذشته مون می اندازه، حس سنگینی بهمون می ده. حسی که حتی می تونه اشکمونُ در بیارهسوال. چون دلمون برای آدمها و لحظه های گذشته تنگ می شه؟ ولی گاهی حتی نمی خوایم که به اون دوران برگردیم ولی بازم بار دلمون سنگین می شه.

فکر می کنم دلیلش اینه که می فهمیم عمر واقعاً  زود می گذره!خیال باطل


 
comment نظرات ()

 
دنیا... حقیقت...
نویسنده : آرزو - ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٧
 

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت

              تا ابد یکسان نباشد حال دوران، غم مخور

یکی می گه وقتی چیزی رو می خوای، از ته دل بخوا، کوتاه نیا، تا خدا بهت نداده بخواه و تلاش کن... یکی دیگه می گه اگه بهت نمی ده اصرار نکن، حتما به مصلحت تو نیست، کوتاه بیا، رهاش کن.

یکی می گه چیزی از عالم کم نمی شه اگه همه سهمی از آرزوهاشون ببرن... یکی دیگه می گه این دنیا که جای رسیدن به تمام آرزوها نیست، منطقی باش!

هر کی هر چی می گه، در واقع داره برداشت خودشو از اونچه براش پیش اومده، از تجربیاتش می گه. ولی حقیقت چیزی بیش از فهم و تجربیات ما آدمها باید باشه. حقیقتی که می تونه دلیل رخ دادن همه اتفاقات رو برای همه آدمها توجیه کنه...


 
comment نظرات ()

 
زندگی کنیم
نویسنده : آرزو - ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦
 

باید زندگی کنیم چون زندگی کم چیزی نیست و ما زنده‌ایم.

باید برای بدست آوردن تجربه‌های تازه، شور و حرارت نشون بدیم تا زندگی هم به خودمون مزه بده، هم به خدا.

دست از طلب ندارم تا کام دل برآید   یا جان رسد به جانان یا باز رسد به جانان


 
comment نظرات ()

 
سال نو
نویسنده : آرزو - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٦
 

سال که نو شد، آشناهای قدیمی و جدید اومدن و رفتن و دیدارها تازه شد. پیرها بزرگی می کردن و بچه ها غرق در نوازش می شدن. جوونا هم که عین نیلوفرهای آبی، سرخ، سفید، با لباسهای نو و سر و صورت آراسته، انگار خود خود بهار هستن.

یه عمری بود که دیوان حافظ رو به نیت تفأل باز نکرده بودم، اگه ازم نمی خواستن هم نمی کردم، حقا که سخن به دلنشینی می گه و حسابی هم جور می گه. امسال سراغ خیلی از کارهایی که سالهای پیش سر تحویل سال با وسواس زیاد انجام می دادم نرفتم؛ بازم از خودم و از طبیعت آدمیزاد متعجب شدم که چطور دل از دلبستگیها می کنه در حالیکه پیشتر محال می دونسته. شاید دل من چرکین شده و طلسم معجزتی می خواد تا از چنگال خویش رهایی پیدا کنه. شایدم هیچ چیز نشده جز گذر زمان و تغییر طبیعت وجود آدم، عین جویباری که در مسیرش به سرزمین تازه ای وارد شده. انگار همه همین طور هستن و بهتره کسی خودش رو "سری سوا از دیگرون" ندونه.

نم نم به "روز از نو، روزی از نو" نزدیک می شیم. قصد دارم یه تحولایی به زندگی بدم البته در مسیر جویبار J، تا چی پیش بیاد.


 
comment نظرات ()

 
شهر ما را چه شده؟
نویسنده : آرزو - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥
 

چرا در شهر ما همة در و ديوارها، كتابها و حتي آزينهاي داخل منازل و مغازه‌ها، با آيه‌هاي عذاب در برابر هر گناه، حرفهاي  خوبان و تصاوير آدمهايي كه از جانشان بخاطر آرمانهايشان گذشتند، تزئين شده است ولي مردم همگي قانوني در درون خودشان دارند كه قرباني كردن خوبي زير پاي منفعت را فقط بعضي‌ وقتها (!!!) مجاز مي‌كند؟

چطور است كه در شهر ما، راديو و تلويزيون، در همة برنامه‌ها، ايده‌آلها را تلقين مي‌كنند و بدي را محكوم به فنا و رسوايي در همين دنيا، نشان مي‌دهند ولي همه جا پر از آدمهايي است كه از سر ربا، كلاهبرداري و مال حرام خوري، سر سفره‌هاي رنگين نشسته‌اند؟

چرا در شهر ما، در حالي كه حتي گدايان هم نامهاي مقدس را دستاويز قسمهايشان مي‌كنند ولي هيچ كس از صاحبان آن نامها، چيزي جز خواستن حاجتها و گشايش گره‌ها به ياد نمي‌آورد؟

چطور است كه در شهر ما، در محلهاي تجمع (مترو و اتوبوس و ...) همه مي‌گويند هل ندهيد ولي همه له مي‌شوند؟ پس كيست آن "هل دهنده"؟

چرا در شهر ما همه بر سر پاكي فرزندانشان قسم مي‌خورند ولي روزنامه‌ها آمارهاي روز افزون فحشا و خيانت را خبر مي‌دهند؟ پس فرزندان چه كساني هستند اين افسار گسيخته‌ها؟

چطور است كه در شهر ما همه از مال مردم خوري همراه با عذاب دوزخ ياد مي‌كنند ولي از طرف ديگر همه تجربة از دست دادن مالشان توسط يك مال مردم خور را در خاطره دارند؟ پس چه كساني هستند اين مال مردم خورها؟

چرا نمي‌توان در شهر ما، خصلت آدمها را در رفتارشان ديد؟

چرا شهر ما اينقدر گرفتار "ريا"ست؟


 
comment نظرات ()

 
در ادامهء تاريخ
نویسنده : آرزو - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٥
 

متن زیر در ادامهء‌ بررسی تاریخ ایران در زمان حملهء اعراب مسلمانه. اول خواستم یادآوری کنم که تا اونجایی که من پرس و جو کردم، رضایت هیچ معصومی به گسترش اسلام با جنگ (کاری که عمر در ایران کرد) ثبت نشده، حالا بفرمایید :

مرجع : http://www.yadeyar.ir/

نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس ( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری میگردد )

از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد میکنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان میآوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب میباشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه میباشد.

الله البر (محل امضای عمر) خلیفه المسلمین عمربن الخطاب

پاسخ یزدگرد سوم به نامه عمربن الخطاب

از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه خیلی از کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و خیلی دیگر از نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی. به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای میخواهی ما را بسوی خداوندت الله البر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش مینماییم!شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!مردک! تو به من پیشنهاد میکنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت مینمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است. زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی میکردید ، سوسمار میخوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن میزنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز میکنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم میکنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب میشوید؟تو به من میگویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده مینماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر میسازد تا نود حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک میکند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر میسازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید! اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک میکینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین میگسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار میدهید!شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟آیا این الله است که به شما فرمان میدهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما میخواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه میخواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند میباشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا میخواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی اهورا از ارتش های الله پرست شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما میباید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر که او را الله صدا کنند و او را به عربی عبادت نمایند ، زیرا که الله شما تنها عربی میفهمد! پیشنهاد مینمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی میکردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمینهای حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله البر مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.من از تو درخواست میکنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد.

(محل امضای یزدگرد سوم ) شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی

 


 
comment نظرات ()

 
آرامش
نویسنده : آرزو - ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥
 

سلام. فکر کنم خيلی دير دارم به سوالی که پرسیده شد، جواب می دم. آخه سوال سختی بود، اینکه تعریف آرامش چیه؟

من فکر می کنم آرامش يه حس خوبه که وقتی آدم از تلاطم احساسات بد خلاص می شه تجربه اش می کنه. درست می گين من آرامش رو با چيزهايی تعريف کردم که اونو از آدم می گيرن. چون فکر می کنم آرامش حسیه که ما بعنوان جزيی از وجودمون باهاش متولد می شيم اما دنيا کلی ابزار داره واسه اينکه اون احساس خوب رو ازمون بگيره و ما تلاش می کنيم بهش برگرديم. آرامش همون چيزيه که آدم در بهشت داشت و با اشتباهی، از دستش داد و عمری تلاش کرد که دوباره بدستش بياره. همون حسی که از ترس، غضب و اضطراب خالیه. یه جورایی می شه گفت همون حسیه که بهش اینرسی داریم، یادتونه تو فیزیک؟ اینرسی یعنی تمایل جسم به حفظ حالت قبلی. انسان حاضر نیست <<هر حالت قبلی>> رو حفظ کنه مگر اینکه به سمت آرامش نزدیکتر از حالت فعلی باشه. اون <<حالت قبلی>> که آدم می خواد بهش برگرده حالتیه که باهاش متولد می شه.

شاید آرامش برای ما، مثل زمین می مونه برای اشیاء رو سطحش. زمین جاذبه داره و شئ ء تا وقتی بهش نرسیده از این جاذبه رها نمی شه و وقتی بهش می رسه دیگه نیرویی رو حس نمی کنه که بخواد به سمتی دیگه بکشدش.

دلم نمی خواد از کتابها بخوام، چيزی رو که یه عمر در درونم، بودن و نبودنشُ حس کردم، برام با لغات ساده يا قلنبه سلبنه تعريف کنن. نظر شما چیه؟


 
comment نظرات ()

 
آدمها از زندگی چی می خوان؟
نویسنده : آرزو - ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٥
 

اين متنُ وسط تحقيقات تاريخي‌ام مي‌نويسم فقط چون سؤال خوبي بود و يكي ازم پرسيد، هر چند مي دونم که اون "يكي" هدفش اينه كه كس ديگه‌اي نظرشُ در اين مورد بده نه من و من هم بهش توصيه مي كنم که لقمه رو دور سر نپيچونه و سؤالهاشُ از هموني بپرسه كه جوابش براش مهمه.

آدمها از زندگي چي مي خوان؟

من از زندگي "آرامش" مي خوام، فكر مي كنم ديگران هم همينو بخوان. هميشه به سمتي حركت مي كنم كه فكر مي كنم آرامشم در اون جهت بيشتر مي شه.

وقتي آدمها اشتباه مي كنن "وجدانشون" آرامش رو ازشون مي گيره، پس سعي مي كنن كمتر اشتباه كنن.

وقتي آدمها مجبورن كاري رو بكنن كه از عاقبتش خبر ندارن، "ترس"، آرامش رو ازشون مي گيره، پس سعي مي‌كنن قبل از موعد اون كار، تا حد امكان آمادة رويارويي باهاش بشن.

وقتي آدمها مكرر با سؤالي روبرو مي شن كه جوابشو نمي دونن، يه جورايي از جهل خودشون تحقير مي شن و "غرورشون" آرامش رو ازشون مي گيره، پس سعي مي كنن جواب رو پيدا كنن.

وقتي آدمها بين دو كار قدرت انتخاب دارن، از كاري كه از عاقبتش بيشتر مي ترسن دوري مي كنن چون مجبور نيستن همون مقدار آرامش فعلي‌شون رو هم از دست بدن.

و ..................

 


 
comment نظرات ()

 
بخشی از تاريخ۱
نویسنده : آرزو - ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥
 

دارم راجع به سالهای ورود اسلام به ایران تحقیق می کنم و این اولین نتیجه است، زود نتیجه گیری نکنید هااااااااااااااااااااااااااا بقیه نتایج رو هم تشریف بیارید و بخونید

مرجع : http://shooshtar.blogfa.com/

سقوط يك امپراطوري بزرگ و منظم و چهار صد ساله به دست نيرويي نو خاسته و عاري از نظم كه به زحمت بيست سال از تاسيس آن مي گذشت، هم براي فاتحان  بيش از حد‏تصور باور نكردني به نظر مي آمد انتظار سريع و قطعي بود و هم براي مغلوبان بيش از حد تصور باور نكردني به نظر مي آمد.

عوامل ضعف و انحطاط، كه چنين سقوط حيرت انگيزي را براي امپراطوري ساساني بوجود آورد از چندين نسل قبل حتي از سالها قبل از آنكه اسلام ظهور نمايد،در اردكان دولت تيسفون شكل يافته بود. جنگهاي طولاني خسرو اول با امپراطوري بيزانس كه تا پايان عهد خسرو پرويز تقريباًًيكسره ادامه داشت، ايران را خالي از نيروهاي فعال نموده و باعث ركود صنعت و كشاورزي گرديد.

مالياتهاي فراوان و جنگهاي متعدد تدريجاًً بين عامة مردم و حكومت، جدايي اجتناب نا پذير ي بوجود آورد، بطوري كه دستگاه حكومت را در نظر عامه بي اتكاء، بي بنياد و پوشالي نمود.

موبدان فاسد و طماع و اشرافيت و مغرور، هر روز در ايجاد نابسامانيها بيشتر توفيق مي يافتند و اين دو در افزودن فاصله بين مردم و حكومت بيشتر تلاش مي كردند. رقابت نجبا كه مخصوصاً از اواخر عهد خسرو پرويز دستگاه حكومت را دستخوش اغراض مدعيان كرده بود، هر گونه ثبات و استقرار را كه براي اصلاح احوال جامعه لازم بود، غير ممكن مي ساخت. علاوه بر اينها بعد از خسرو پرويز وضعيتي پيش آمد كه هر مرزبان يا سپهبدي در باطن داعيه خود سري داشت. در اين ايام شاهان كم دوام اين سلسله در دست بزرگان و فرماندهان سپاه در واقع آلت ضعيفي بيش نبودند، بطوري كه در طي مدت سه سال اوضاع ايران بقدري آشفته شد كه يازده پادشاه يكي پس از ديگري بر تخت سلطنت نشست. در واقع اين پادشاهان جز بازيچه هايي در دست در باريان و سر بازان نبودند.

قدرت موبدان با ضعف دولت ساساني افزوني يافت و فساد و طمع پايان نا پذير آنها ياس كشنده اي را در بين عامه ترويج نمود. چنانچه در بحبوحة قدرت آنها دعوت و تبليغ عقايد و اديان تازهاي چون:بودايي، مانوي و مسيحي نيز وحدت روحي و فكري جامعه را بطور بارزي دچار اختلال و اختلاف نمود.

حوادث طبيعي نيز از جمله عوامل انحطاط دولت ساسانيان بود. بطوري كه در اواخر عهد خسرو پرويز در فرات و دجله طغياني عظيم روي دادو چندين سد رادر هم شكست. وهمينطور فقدان عدالت اجتماعي در روزگار ساسانيان و جدايي طبقات كه از مختصات آن زمان بود  به مرور زمان در سطح جامعه نارضايتي بوجود آورد، تا آنجا كه حتي آتشكده هاي طبقات مختلف نيز جدا از هم بودند.

بنا بر اين بسيار كمتر از آنچه كه گفته شد، كافي بود تا بنيان دولتي استوار را فرو ريزد و باعث ويراني و سقوط تمدني ديرينه گردد.

وقتي كه يزد گرد سوم به پادشاهي رسيد، تمام آثار انقراض در دولت ساساني پديدار گشته بود. يزدگرد شاهي كم تجربه و ناتوان  بود و درچنين موقع خطيري نمي توانست ايران را در برابر حملة قوم تازه نفسي چون اعراب حفظ نمايد.

سلطنت يزدگرد سوم مقارن با آغاز خلافت ابوبكر، نخستين خليفة اسلام بود. در زمان او اعراب كه قومي باديه نشين بودند، در زير رايت اسلام متحد شدند و به فرمان ابوبكر نخستين خليفة راشدين به ايران هجوم آورده و ايرانيان را به دين اسلام فرا خواندند. چون دولت ايران از پذيرفتن دين اسلام سر باز زد، اعراب مسلمان به طرف ايران سرازير شدند و جنگهاي ايران و عرب از سال 633تا643 ميلادي بطول انجاميد كه مهمترين آنها: جنگ قادسيه، جلولاء و نهاوند است.

جنگ قادسيه در رمضان 14هجري مطابق با 636 ميلادي در محلي به نام قادسيه در پانزده فرسنگي شهر كوفه روي داد. سردار ايران رستم فرخزاد بود كه ايران سپهبد يعني فرمانده كل قواي ايران لقب داشت. سردار لشكر عرب سعدبن ابي وقاض از اصحاب رسول الله بود.

جنگ مدت چهار روز به طول انجاميد. رستم فرخزاد بر اثر حادثه اي مجروح شد و به دست عربي به نام هلال بن علقمه به قتل رسيد و درفش معروف كاويان كه نشانة فتح و پيروزي ايران در جنگها بود به دست عربها افتاد. اعراب بر اثر اين فتح سراسر خاك عراق فعلي رابه تصرف در آورند و در سال 15  هجري تيسفون پايتخت امپراطوري ساساني را بدون هيچ مقاومتي تسخير كردند وبه غارت آن شهر تاريخي پرداختند.

يزد گرد پس از فرار از پايتخت به حلوان در محل قزل رباط كنوني كه محل استواري در كوههاي زاگرس بود، عقب نشست وقريب صد هزار لشكر فراهم آورد. مدت هشتاد روز سپاه ايران به سرداري مهران در برابر اعراب ايستادگي كرد. سرانجام مهران نيز كشته شد و لشكر عرب در اين جنگ هم پيروز گرديد. اين نبرد كه به جنگ جلولاء معروف شد، در سال  16 مقارن با 638 ميلادي روي داد و پس از اين شكست بود كه يزدگرد به ري گريخت.

جنگ نهاوند، آخرين جنگ مهمي بود كه در سال 21 هجري مقارن با 642 ميلادي در حوالي شهر نهاوند با اعراب روي داد. در اين جنگ نيز ايرانيان شكست خوردند و  نتيجه آن براي اعراب بقدري درخشان بود كه اين جنگ را فتح الفتوح ناميدند.

بدين گونه بناي چهار صد ساله اي كه در واقع خسرو پرويز با ستيزه هاي بي حاصل و خونريزي هاي بدفرجام خويش پايه هايش را به شدت سست و متزلزل كرده بود بر سر يزدگرد شهريار كه در هشت سالگي  سرش در زير بار مسوليت هايي كه يك تاج لرزان و نا متعادل بر آن تحميل مي كرد، به شدت خم گشته بود، فرود آمد.

سقوط دولت ديرينه سال ساساني كه اردشير بابكان آن را بنياد نهاده بود ومرگ يزد گرد سوم به پايانش آورد، افق تازه اي را در حيات اجتماعي توده هاي جامعه ايراني نويد مي داد. اين افق تازه طلوع دنيايي را اعلام مي كرد كه به حكم قرآن كريم، مي بايست در آن ديگر هرگز بعضي مردم بعضي ديگر را به بندگي نگيرند.  ولي ديري نگذشت كه وصول ماليات و خراج ها، توسط عمال حكام جديد، آنچنان مردم را در فشار و تنگنا قرار داد كه برخي جلاي وطن كرده و برخي نيز اقدام به مبارزه در مقابل تازه واردان طماع نمودند.

سنگيني بار اين مالياتها كلاً بر دوش كشاورزان ايراني قرار داشت. اگر در عهد ساسانيان، ملاكين بزرگ اراضي و دولت از روستائيان بهره كشي مي كردند، در عهد حكومت عرب نه تنها كماكان اين وضع ادامه داشت، بلكه ميزان خراج و جزيه فوق العاده بيش از آنچه بود كه در زمان ساسانيان در يافت مي شد.

گذشته از اين، تفويض حق وصول ماليات به دهقانان و كدخدايان، كشاورزان را بيش از پيش تابع ووابسته به طبقه حاكمه مي ساخت. وضع روستائيان از جهت ديگري نيز بدتر شده بود، زيرا اعراب بيش از زمان گذشته از مردم روستا كارهاي اجباري مانند حفر و تنقيه مجاري آبياري، احداث و تعمير جاده ها، ساختمان، حصار قلعه ها و كاخها را براي خود طلب مي كردند.

اين وضعيت باعث شد كه ايرانيان از همان سالهاي اولية حكومت اسلامي به مقابله با حكام اعزامي خليفه پرداخته و در جهت به دست آوردن آنچه را كه عدالت اسلامي و مساوات اجتماعي مي ناميدند مبارزه كنند.

 


 
comment نظرات ()

 
آنچه از خود فراموش کرده ايم
نویسنده : آرزو - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥
 

یه کم از ایران و ایرانی بخونیم؟ شاید زیاد شنیده باشیم ولی بازم بشنویم بلکه این بار نشنیده ای توش باشه، یا این بار بهتر بشنویم

(مرجع : http://www.azargoshnasp.net/Pasokhbehanirani/armanpasokbehpanarabistbakhshyek.htm )

هرودت با اين‌که خود يونانی بود و يونانيان در آن روزگاران لطف چندانی به ايرانيان نداشتند، در 12 قرن پيش از آغاز مبداء تاريخی اعراب! يعنی در سده‌ی پنجم پيش از ميلاد درباره‌ی فرهنگ نياکان ما ايرانيان می‌نويسد:

«ايرانيان از آب دهان افکندن در آب و در رهگذرها و نزد ديگران خودداری می‌کنند. در آب روان دست‌ و رو نمي‌شويند و آن‌را با ناپاکی آلوده نمی‌کنند. ايرانيان به فرزندان خود از 5 تا 20 سالگی آداب نيکوی زرتشتی و به ويژه سواری، تيراندازی و راست‌گويي می‌آموزند. آن‌ها دروغ‌گويي را بدترين عيب می‌دانند و برای آن‌که مجبور به دروغ‌گويي نشوند حتی از وام‌خواستن پرهيز می‌کنند، زيرا که ممکن است شخص وام‌دار به جهتی مجبور به دروغ‌گويي شود. از بزرگ‌ترين ویژگی‌ها و صفت‌های ايرانيان مردانگی، رشادت و دلاوری است.»

و يا گزنفون درباره‌ی فرهنگ ايرانيان می‌نويسد: «ايرانيان همسايگان خود را محترم می‌شمارند. ايرانيان به هنگام راه رفتن چيزی نمی‌خورند. از رشوه‌گيری، دزدی و تصرف در مال ديگران خودداری می‌کنند. از پرخوارگی و شکم‌پرستی پرهيز دارند. شکار را به اعتبار جنبه‌ی ورزشی آن دوست دارند. ايرانيان کودکان خود را در دادگاه‌ها حاضر می‌کنند تا دادرسی را به چشم خود ببينند و با اصول اجرای عدالت و دادگشتری آشنا شوند. همچنين ويژگی گياهان را به جوانان می‌آموزند تا از آن‌چه که سودمند است و از آن‌چه زيان‌آور است بپرهيزند.»

البته پس از اسلام نيز پويايي مردم اين سرزمين در فراهم آوردن دانش و حکمت تغيير نکرد و البته حتی فزونی نيز يافت و دانشمندان بسياری از ان برخاستند، چنان‌که ابن خلدون در اين باره می‌نويسد:

«ان حملة العلم فی الملة الاسلامية اکثر هم العجم» يعنی: «بيش‌تر حاملان دانش در اسلام ايرانيان بودند.» و سپس به حديث نبوی اشاره می‌کند که رسول اکرم فرمود: «لو تعلق العلم باکناف السماء لناله قوم من اهل فارس.» يعنی: «اگر دانش به کرانه‌های آسمان وابسته باشد، گروهی از ايرانيان بدان دست يابند.» 

در پاک‌سرشتی و صاف‌دلی ايرانيان هيچ شکی نيست؛ در اين باره بد نيست که پيش از بررسی مستند اين موضوع، به سخنان قرآن و پيشوايان دين اسلام رجوع کنيم: 

«و لو نزلناه علی بعض "الاعْجَمين" فقراه عليهِم ما کانوُا بهِ مومنين)شعرا ، ۱۹۸ و ۱۹۹) قال الصادق عليه السلام لو نزل القران علی عجم ما امنت به العرب و قد نزل علی العرب فامنت به العجم فهذه فضيلة العجم.»

معنی: «و اگر آن را بر برخى از غير عرب‏زبانان نازل مى‏كرديم، و [پيامبر] آن را بر ايشان(اعراب) مى‏خواند به آن ايمان نمى‏آوردند.)شعرا ، ۱۹۸ و ۱۹۹ ) امام صادق فرمود اگر قران بر عجم (عجم‌ها=غيرعرب‌ها) نازل می‌شد عرب(اعراب) به آن ايمان نمی‌آوردند و لذا بر عرب نازل شد، پس عجم به آن ايمان آورد و اين (ايمان اوردن عجم به قرآن (فضيلت و برتری است برای عجم

فقال امير المومنين عليه السلام انّ النبی صلی الله و اله قال "هؤلاء الفرس حکمأ کرما فقد القوا الينا السلام و رغبوا فی الاسلام" ... پس امير مومنان علی (ع) فرمود: «رسول خدا فرموده‌اند اين ايرانيان حکمايی کريم‌اند پس سلام مرا به آن‌ها برسانيد و به اسلام راغبشان کنيد.»

هويت زيرمجموعه‌ای از فرهنگ است و کاملاً وابسته به آن. در اين باره، ايران را که مرتبط با مبحث مورد نظر ما است را مثال می‌زنيم؛

با چيرگی اعراب بر ايران به جز در اوایل دوران اسلامی، عملاً هويت ايرانی از ميان رفت و ديگر عنصر خاصی که نمودار تمام عيار و کلان هويت ايرانی باشد، بر جای نبود و از آغاز برآمدن دين، دولت و قلمروی ملی و ايرانی توسط طاهريان در خراسان و سپس سامانيان، صفاريان و ديگر سلسله‌هايی چون آل‌بويه و آل‌زيار، و برچيده شدن دوباره‌ی هويت ايرانی در فاصله زمانی ميان چيرگی ترک‌نژادان غزنوی، آل افراسياب، غوريان، سلجوقيان و خوارزمشاهيان و سپس سلطه‌ی مغولان بر ايران و گذراندن دوره‌ی ايلخانی بزرگ و کوچک و تيموری و سپس برآمدن دوباره‌ی هويت ايرانی در عصر صفوی و احيای دوباره‌ی دين و دولت و قلمروی ايرانی در اين عصر، تسلط هويت ايرانی را دارای فراز و نشيب کرده است.

اما فرهنگ ايرانی اعم از زبان، رسوم اجتماعی و مانند آن، علاوه بر پذيرش تدريجی اسلام طی چندصد سال، از همان آغاز چيرگی اعراب بر ايران در ميان "توده‌ی مردم" در همه‌ی اين اعصار همواره پابرجا بود و اين خود به سبب فرهنگ والا و عظيم چند هزار ساله‌ی ايرانی بود، در واقع همين عامل باعث شد که ايرانيان همراه با فرهنگشان نه تنها برعکس مصريان، سوری‌ها و ديگر ملل مغلوب اعراب در فرهنگ ذوب‌کننده‌ی اسلام ذوب نشدند، بلکه با آن به تبادل فرهنگی پرداختند و بدين وسيله به صيقل‌دادن خود پرداختند و در واقع فرهنگ ايرانی خود به تنهايي عاملی بود تا همه‌ی يورش‌گران به مردم نجيب ايران، در آن حل شدند، مثلاً تيمور برای فرزند خود نام ايرانی شاهرخ را برگزيد و فرزندانش در نسل‌های بعد از نظر فرهنگی ايرانی شدند، در نتيجه با اين‌که در همه‌ی اين دوران هويت ايرانی پابرجا نبود اما فرهنگ ايرانی بسان ديواری پولادين از نابودی هويت ايرانيان جلوگيری کرد تا زمانی هويت ايرانی بار ديگر در زمان صفويان احياء شد.


 
comment نظرات ()