سال نو

سال که نو شد، آشناهای قدیمی و جدید اومدن و رفتن و دیدارها تازه شد. پیرها بزرگی می کردن و بچه ها غرق در نوازش می شدن. جوونا هم که عین نیلوفرهای آبی، سرخ، سفید، با لباسهای نو و سر و صورت آراسته، انگار خود خود بهار هستن.

یه عمری بود که دیوان حافظ رو به نیت تفأل باز نکرده بودم، اگه ازم نمی خواستن هم نمی کردم، حقا که سخن به دلنشینی می گه و حسابی هم جور می گه. امسال سراغ خیلی از کارهایی که سالهای پیش سر تحویل سال با وسواس زیاد انجام می دادم نرفتم؛ بازم از خودم و از طبیعت آدمیزاد متعجب شدم که چطور دل از دلبستگیها می کنه در حالیکه پیشتر محال می دونسته. شاید دل من چرکین شده و طلسم معجزتی می خواد تا از چنگال خویش رهایی پیدا کنه. شایدم هیچ چیز نشده جز گذر زمان و تغییر طبیعت وجود آدم، عین جویباری که در مسیرش به سرزمین تازه ای وارد شده. انگار همه همین طور هستن و بهتره کسی خودش رو "سری سوا از دیگرون" ندونه.

نم نم به "روز از نو، روزی از نو" نزدیک می شیم. قصد دارم یه تحولایی به زندگی بدم البته در مسیر جویبار J، تا چی پیش بیاد.

/ 1 نظر / 14 بازدید
کيا

سلام خوبی آپ نميکنی